" اگر مي خواهي فردي جذاب باشي
.............. چگونه فردي هستي ؟؟؟
جذابيت چيزي است جداي از زيبايي. يك نفر مي تواند چهره زيبايي نداشته باشد ولي فوق العاده جذاب باشد و همچنين مي تواند بسيار زيبا باشد ولي جذاب نباشد. حتما مي دانيد كه كدام يك از اين دوحالت دوست داشتني تر هستند . جذابيت و گيرايي يك ويژه گي اكتسابي است و ما آگاهانه يا نا آگاهانه آن را كسب مي كنيم. چگونه مي توان جذاب بود:
1.ظاهري آراسته داشته باشيد. مرتب باشيد، هماهنگي و پاكيزگي شما ناخود آگاه شما را جذاب مي كند. بعضي ها بر اساس تصوري نادرست براي جذاب شدن به تكاپو مي افتند و به شكل هاي عجيب و غريبي لباس مي پوشند كه اين مساله از جذابيت آنها مي كاهد.
2.بيشتر سكوت كنيد. غالبا افراد فكر مي كنند براي اينكه جذاب تر شوند، بايد بيشتر شلوغ كنند. سكوت يك تاثير ذهني و رواني مي گذارد. در سكوت فرد در پيرامون خود خلا ايجاد مي كند و هر خلايي جذب را سبب مي شود.آنها كه بيشتر صحبت مي كنند از جذابيت خود مي كاهند؛ولي سكوت و گوش دادن بيشتر، شما را عاقل تر و باتجربه تر معرفي مي كند.البته سكوتي كه از اعتماد به نفس سرچشمه بگيرد.

۳نرم و ملايم سخن بگوييد . وقتي نرم و ملايم سخن مي گوييد جذاب و محبوب مي شويد.جذابيت به تقلا و تكاپو نياز ندارد، بلكه به آرامش و ملايمت نياز دارد. آدم هاي عصبي و خشن غير قابل اعتمادند و جذابيتي ندارند.
4.فرد محترمي باشيد. بي احترامي به خود و ديگران و بي ادبي در كلام و رفتار از جذابيت شما مي كاهد. افراد مودب و متين و محترم بي ترديد جذابند و اين جذابيت از دروشان موج مي زند.
5.زياد شوخي نكنيد اما فراوان تبسم كنيد. شوخي كردن فراوان از انرژي ذهني وجذابيت شما مي كاهد چرا كه شوخي فراوان به تدريج مرزها را از بين مي برد، به تكاپوي فراوان شما مي انجامد و صحبت بسيار به دنبال دارد و چه بسا كه به بي احترامي به خود و ديگران منجر شود. متبسم باشيد زيرا تبسم به چهره شما جذابيتي عميق و ژرف مي بخشد. در تبسم، سنگيني متانت و جذابيت وجود دارد، ولي در خنده و شوخي فراوان سبكي.

6.قاطعيت يعني جذابيت. كساني كه هدف هاي مشخص و ارزش هاي معيني دارند بي استثنا جذابند. كساني كه قدرت "نه" گفتن دارند و بازيچه اين و آن نمي شوند، جذابند. شخصيت هايي جذاب و تائثيرگذارند كه بسيار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند.
7.اميال و غرايز خود را كنترل كنيد. كساني كه بر اميال و غرايز خود تسلط بيشتري دارند، از جذابيت معنوي بيشتري برخوردارند. آنها كه مدام در پي ارضاي اميال خود به سر مي برند، نمي توانند خود را كنترل كنند و خصوصا به نگاه و زبان خود تسلط ندارند، اين افراد جذابيتي ندارند. بر اميال خود مسلط باشيد نگوييد ديگران چه مي دانند كه من تا چه اندازه بر خود مسلط هستم. كاهش انرژي ذهني و جذابيت دروني و رواني شما به هر حال خود را به شكلي نشان مي دهد كه از جانب ديگران كاملا درك مي شود.
نابغه درون خود را رها كنيد
حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند كه چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت . كك, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند ككها حيوانات كوچك جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند اگر يك كك را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد . كك مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با كمي سر درد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين كار مدتي تكرار مي شود . سر انجام در ظرف را بر مي داريم كك دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است كه محدوديت فيزيكي رفع شده است ولي كك فكر مي كند اين محدوديت همچنان ادامه دارد فيلها را مي توان با محدوديت ذهني كنترل كرد .
پاي فيلهاي سيرك را در مواقعي كه نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي كوتاه به نظر مي آيد كه بايد بر عكس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بكشند ولي اين كار را نمي كنند علت اين است كه آنها در بچگي طنابهاي بلند را كشيده اند و سعي كرده اند خود را خلاص كنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين كار كشيده اند از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند

دكترادن رايل يك فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه كرده است . نام اين فيلم مي توانيد بر خود غلبه كنيد است در اين فيلم يك نوع دلفين در تانك بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي كه غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانك ريخته مي شود . دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد . دلفين كه گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانك قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي كشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانك به حركت در مي آيند آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي كه دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي كشد .

ما دلفين نيستيم فيل و كك هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم كه واقعي نيستند به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان كار را و بهمان كار را انجام داد و اين براي ما يك واقعيت مي شود محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحكمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلكه پذيرش ماست .
معجزه دعا و ايمان بخواه تا اجابت شود بجوي تا بيابي در بزن تا به رويت گشوده شود ( انجيل متي 7:7 )
رهايي از ترس آنچه بيش از هر چيزي از آن مي ترسيم به سرمان ميآيد ( انجيل )
پيامبر (ص): علي با ترسو مشورت نكن چون راه را بر تو ميبندد و با بخيل مشورت نكن كه او تو را از هدفت باز مي دارد و با حريص مشورت نكن كه او ناگواريها را در نزد تو بزرگ جلوه مي دهد . و بدان كه ترس بخل و حرص همگي غريزه يكساني هستند كه از سو ظن به خدا سرچشمه مي گيرند
. تفكر مثبت
آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده ايد كه اين خود ما هستيم كه از طريق بسياري از اعمالي كه انجام مي دهيم يا انديشه هايي كه مي كنيم و حرف هايي كه بر زبان مي آوريم ، مجازاتها و تنبيهات خود را تعيين و مشخص مي كنيم. يعني اگر تفكرات و انديشه هاي ما مثبت باشند ما انرژي مثبت موجود در پيرامونمان را به خود جذب مي كنيم و اگر تفكرات و انديشه اي ما منفي باشند ، به تناسب انرژي منفي موجود در ژيرامونمان را جذب مي كنيم.راستي انرژي مثبت چيست؟ انرژي مثبت اساساً همان چيزي است كه در ذهن خود تصوري درست از آن داريم؛ يعني همان نور- خوبي - محبت- عشق- انفاق- صبر-احسان به همنوع - اميدواري و... و به همان اندازه انرژي منفي همان چيزي است كه در ذهن خود تصويري درست از آن نداريم؛ تاريكي و ظلمت ونفرت(كه مهمترين سلاح براي شيطان به شمار مي رود) بد جنسي ،شرارت، رذالت ،بي صبري، خود خواهي ،تعصب، نا اميدي و ياس و اندوه . اين دو انرژي مثبت و منفي در مخالفت از همديگر فعاليت مي كنند و ضد يكديگر و زماني ما بتوانيم اين انرژي ها را در درونمان،آرام سازيم و بر آنها تسلط يابيم بي درنگ خدمتگذار ما مي شوند. هر چيز مثبت ، مثبت خود را جذب مي كند و هر چيز منفي ، منفي خود را . نور در جستجوي نور است و ظلمت شيفته ظلمت پس چنانچه ما كاملاً مثبت يا كاملاً منفي بشويم كم كم به سراغ اشخاص مي رويم و جذب مي شويم كه مانند خود ما هستند. اما نبايد فراموش كرد كه ما خود مثبت و يا منفي را انتخاب مي كنيم . صرفاً با تفكر انديشه هاي مثبت و بيان مطالب خوب و مثبت قادر مي شويم انرژي مثبت را به خود جذب كنيم . زيرا انسان با بيان مطالبي ، قادر است ميدان انرژي اطراف بدنش را تحت تأثير قرار دهد . زيرا قدرتي عظيم در افكار و انديشه هاي ما نهفته است و اين خود ما هستيم كه محيط اطرافمان را با افكاري كه در ذهن داريم ، مي آفرينيم .

روح قدرتي عظيم براي كنترل ذهن دارد و ذهن نيز بر جسم تسلط دارد و زمانيكه ذهن و فكر ما منفي باشد ، انرژي منفي اطراف را جذب كرده و باعث ضعف تدريجي سيستم دفاعي بدن شده و كالبد فيزيكي ياراي مقاومت و مصونيت از بيماريها و امراض را ندارد و اين زماني پيش از پيش صادق است كه افكار ما (منفي) بر حول محور وجود خودمان بچرخد و به نيازها و مشكلات ديگران اهميتي ندهد . حال آنكه اگر به فكر خدمت به ديگران باشد مي تواند امراض خود را شفا دهد . با پرورش نيروي ايمان كه مانند كشت گياهان است و داشتن اين تصور كه اگر خوبي كنيم ، خوبي دريافت مي كنيم و اگر بدي كنيم ، بدي دريافت مي كنيم و اينكه با داشتن تفكر مثبت و بيان جملات و واژه هايي هر چند ساده كه قادرند يكي از دو نوع انرژي مثبت و يا منفي را جذب كنند ، باورمان نمي شود كه اين خود ما هستيم كه مي توانيم راهرويي پيچ در پيچ از نااميدي و اندوه خود بيافزاييم . به همان اندازه ما مي توانيم جاده اي عريض و پهن و دلپذير از تحقق يافتن تمام آرزوها و اميدهايمان و سعادت و نيكبختي مان ، پديد بياوريم. حقيقت اين است كه انديشه هاي ما ، از قدرتي خارق العاده برخوردارند

وبلاگم داره آموزشي ميشه نمي خواي نظر بدي؟؟ باران 72
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود . تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد. من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوستدار تو پدر پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم . نتيجه اخلاقي : هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد . مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد .
سنگهاي بزرگتر استاد، گلداني شيشه اي روي ميز گذاشت، بعد چند سنگ از داخل كيسه اي بيرون آورد كه هر كدام به اندازه يك پرتقال بودند و يكي يكي آنها را داخل گلدان انداخت. وقتي گلدان تا لبه پر از سنگ شد، از شاگردانش پرسيد: «پرشده؟» شاگردانش گفتند بله. اما استاد از كيسه ديگري? مقداري ريگ بيرون آورد، گلدان را كمي تكان داد و بعد توانست ريگها را هم در گلدان بريزد. دوباره پرسيد: «پرشده؟» شاگردان گفتند بله، اين بار ديگر پرشده. استاد كيسه ديگري را باز كرد و كمي خاك بيرون آورد و در گلدان ريخت. خاك، فضاي خالي ميان سنگها و ريگها را پر كرد و تا لبه گدان رسيد. استاد گفت: «بسيار خوب. حالا ديگر گلدان پر شده. فكر مي كنيد قصد داشتم چه چيزي را به شما بياموزم؟» شاگردي گفت: «اين كه آدم هر چقدر گرفتار باشد، هميشه وقتي براي پرداختن به چيزي ديگر را هم دارد.» استاد گفت: «اصلا اين طور نيست. اين نمايش نشان مي دهد كه اگر اول سنگهاي بزرگ را در گلدان نياندازيم، بعدا نمي توانيم. پس مسائل بزرگ در زندگي ما كدامند؟ برنامه هايي كه به تأخير مياندازيم؟ ماجراهايي كه به سراغشان نمي رويم؟ عشق هايي كه براي آنها نمي جنگيم؟ از خود بپرسيد سنگهاي بزرگ زندگي تان كدامند كه آتش خداوند را در شما روشن نگاه مي دارند و بي درنگ آنها را در گلدان تصميم هاي خود بياندازيد وگرنه ديگر جايي براي آنها پيدا نخواهيد كرد. (نقل از كتاب پدران، فرزندان، نوه ها / نوشته پائولو كوئيلو
يك روز كارمند پستي كه به نامههايي كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگي ميكرد، متوجه نامهاي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود؛ نامهاي به خدا. با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود: خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگيام با حقوق ناچيز بازنشستگي ميگذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج ميكردم. يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچكس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي، به من كمك كن. كارمند اداره پست خيلي تحتتاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان 96 دلار جمع شد كه آنرا براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود: خداي عزيزم. چگونه ميتوانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آنها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي، البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشتهاند.

داستان بازم دارم اگه خوشت امد نظر يده تا بزارمش تو وبلاگم باران 72

یه شمع واسه روشنای دل باران روشن کن .باران ۷۲
از اين به بعد داستان هم به وبلاگم اضافه ميكنم فقط لطف كم نظر بده
اموخته ام براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم باران72عشق
دعا لوئيز ردن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت كه شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي كرد او را بيرون كند.
زن نيازمند درحالي كه اصرار ميكرد گفت: آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينكه بتوانم پولتن را مي آورم. جان گفت كه نسيه نمي دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من. خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت كو؟ لوئيز گفت : اينجاست ... جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت ... همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پائين رفت ... خواربار فروش باورش نمي شد ... مشتري از سر رضايت خنديد ... مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد ... كفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره كفه ها برابر شدند ... در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ... كاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود كه نوشته بود :
" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده كن "
معجزه دعا و ايمان بخواه تا اجابت شود بجوي تا بيابي در بزن تا به رويت گشوده شود ( انجيل متي 7:7 ) فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است . دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد . « بر گرفته از كتاب لبخند خدا » ********************
آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای باران ...
قطره های باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن باران ...
از عشق لبریز کن باران ...
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...






باران۷۲عشق
قطعاتی از نامه ای به قلبم:
قلب من، هرگز تو را محکوم و نقد نمیکنم.و نیز هرگز از آنچه می گویی شرمنده نمی شوم.می دانم تو کودک محبوب خداوندی، و او در تابشی شکوهمند و عاشقانه، از تو حفاظت میکند. قلب من، به تو ایمان دارم.طرفدارت هستم، و در نیایش هایم، همواره برایت درخواست برکت میکنم. همواره دعا میکنم یاری و پشتبانی مورد نیازت را دریافت کنی. قلب من، به تو ایمان دارم.ایمان دارم که تو عشق ات را با هر آن کس که نیازمند یا سزاوارش باشد، سهیم می شوی.که راه من راه توست، و همواره با هم به سوی روح القدس می رویم. از تو می خواهم به من اعتماد کنی.بدان که دوستت دارم و می کوشم تمام آزادی مورد نیازت را برای ادامه دادن به تپش شادمانه ات در سینه ام، در اختیارت بگذارم. برای آن که هرگز احساس از حضور من در گرداگردت احساس نا آسودگی نکنی، هر کاری میکنم.
هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي
بارون








قطره های باران انگار می خواهند به من یاد آوری کنند که تو رفته ایی
و من باید به احترام رفتنت مثل آسمان گریه کنم
ولی نمیدانم! شاید دیگر اشکی ندارم که برای رفتنت بریزم
شاید هم اشکهایم خود را مخفی کرده اند تا در هنگام بازگشتت بی امان ببارند
من میدانم که باران نمی داند امید بازگشت تو در من بیشتر از نا امیدی از دست دادن توست
نمی دانم من در اشتباهم یا باران؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق نمی پرسه اهل کجايی ، فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چرا دور هستی فقط ميگه هميشه با من هستی . عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه : دوستت دارم

من رو به خاطره همه ی نا امیدی ها ببخش
من رو به خاطره همه ی لجاجت های کودکانه ببخش
من رو به خاطره هر آنچه که دیروز انجام دادم
من را به خاطره هر آنچه که امروز انجام میدهم
و من را به خاطره هر آنچه که فردا انجام خواهم داد و در نظر تو خوشایند نیست ببخش
همه ی این ناراحتی ها تموم میشه فرزان همش تموم میشه یقین داشته باش که هیچ چیز
جز خود تو برام مهم نیست
گوشه چشمم كه از اشك پر ميشود ميفهمم كه دستانم باز تهي شده است. دستاني كه اگر تو نخواهي هرگز نمي بخشد. هرگز نميتواند ببخشد. اگر تو نخواهي من نمي توانم. اما حتي اگر اراده كني، من نميتوانم نخواهم! خداي من! خوب ميداني كه وقتي آرزويي در دل بنده ات جوانه ميزند، وقتي براي به بار نشستن درخت آرزويش، در طلب قطره اي آب، چشم نياز را با آب دعا تر ميكند، ديگر براي اراده تو هم دير شده است!






تا حالا کفشهاتو نگاه کردی؟
دو تا عاشق دو تا همراه که بدون هم میمیرن
با هم خاکی میشن بدون هم زیر بارون نمیرن.
اگه یکی راه نره اون یکی هم راه نمیره
کاش ما آدمها هم مثل کفشها مون بودیم
خدایا من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری پس ای خدا هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو رحمت تو توجه تو عشق تو گذشت تو عفو تو مهربانی تو و در یک کلام محـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتاج توام!![]()
پروردگارا ...
با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم: يانور... يانورالنور... يامنورالنور... ياكل نور...
عاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت...

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داده زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز دوستش داري. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده. چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيز جز سلام نتوني بگي. چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز دوستش داري. چقدر سخته...

آرام میبارد باران ...
ببار بر من ای باران ...
قطره های باران بر صورتم می خورند ...
من چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم ...
باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند ...
بر لبانم مینشیند ...
چشمانم را میبندم ...
صورتم را بوسه باران میکند ...
بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند ...
مرا از عشق خیس کن باران ...
از عشق لبریز کن باران ...
قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند ...
باران روی تمام بدنم نشسته است ...
باران شدید می شود ...
لباس بر اعضای بدنم می چسبد ...
مثل زندانی که برای بوییدن آزادی صورت خود را به میله های زندان می چسباند، بدنم خود را به لباسها می چسباند ...
یک رعد ...
و ناگهان باران بند می آید ...
و احساس آرامش مطلق ...




تو هم یه کبریت یه شمع واسه روشنای دل بارون آتیش بزن
کلید Ctrl+A را بزن حالا ببینش
